چند شعر سپید

[ Photo ]
می ماندم اگر..
پریدن را به من نمی آموختی
کفتر دست آموز
آن کند که کفتر باز خواهد
………………………………………..
بیا تا بنوشیم
جام چشمان هم را
نگاه مستانه
به وصال نزدیک تر است

…………………………………..
تو چوی کوگی وه سر شوقا مه خونی
غزل واره ی بیون روژا مه خونی
تو ئه تویله دت زاگرس و مادی
گِ هر صو وه شفق بِینا مه خونی
…………………………………….

دلم
نه کافر
نه مسلمان
نه زندیق می شناسد
سالهاست در بتکده ی تو
بت می پرستد
………………………………..

هر روز
برای چکاوکها از شعر
لانه می سازم
شب که آید من خودم
در شهر خیالات منزل می کنم

#مهدی_زینی

مطالب مرتبط

۲ دیدگاه‌

  1. وحید عباسیان گفت:

    عالی…

     

     اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من***دل من داند و من دانم و دل داند و من…

     

    "مولانا"

  2. مهدی زینی گفت:

    سلام و عرض ادب خدمت شما آقای عباسیان . عزیز ی و بزرگوار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

89 + = 99