نه کردم نه هم لر نژادم لک است

مهدی زینی

من مهدی زینی ا صلانی متولد 1337-الشتر ،کارشناس زبان و ادبیات فارسی ،دبیر باز نشسته ی آموزش و پروش ،نویسنده ی دو کتاب رد پای پیشینیان «فرهنگ عامه ی لکی» و کتاب شرح و بیان توصیفی برخی واژه های لکی که هر دو در دست چاپ هستند.هم اکنون در مورد معرفی زبان و فرهنگ لکی فعالیت می کنم.

شما ممکن است این را هم بپسندید

۸ پاسخ‌ها

  1. رضاحسنوند گفت:

     

    نوخاستگی و نوخواستگی

    رضا حسنوند (شوریده لرستانی)

    بهمن ۹۳

    بباید هردوپامحکم نهادن

    وزان پس فکربرپای ایستادن

    بارها از بزرگان ادب پارسی شنیده بودیم که :

    هین سخت تازه بگو تا دوجهان تازه شود

    وارهد از هردوجهان بی حد و اندازه شود

     ولی در اندبشه ی آفرینش سخن تازه یا کلامی نو نبودیم و در جویبار اندیشه ی خود حوصله ی بحر می پختیم و فکر می کردیم که اگر بگوییم :

                بوی سبز خیار می آید    (به اسکان حروف ز و خ )             بوی سرخ انار می آید

               آنچه در چشم میرود خوابست                     وانچه در جوی میرود آبست

    دیگر تازه تر ازین حرف تاسالها ی سال نخواهد آمد ومقتدای دیگران خواهیم شد .روزهای آغازین دست به قلم بودنمان این بیت  معروف را شنیده بودیم که:

    فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر     سخن نوآر که نو را حلاوتی است دگر

    اما عقیده داشتیم که ما به این سخن عمل کرده ایم و شاعران گذشته باید آسوده بخوابند زیرا مابیداریم؟؟؟؟اما کسی نبود که این سکوت وهم آلود بیشه ی اندیشه را بیاشوبد و بخودمان آورد شاید اگر هم می بود ما بخود نمی آمدیم

    راستی  بهم بافتن دوبیت شعر مقفی و موزون  و یا سرک کشیدن به دو وبلاگ و ارسال چند نظر یا اظهار نظرتمام آ ن چیزی است که سخن وری از ما می طلبد؟ براستی  نوخاستگی همان نوخواستگی است یا نوخواستگی همان نوخاستگی است؟

    در پاسخ به این پرسش باید بگویم که سالهاست در این اندیشه ام که چرا عرصه ی ادب بگونه ای است که هر کسی از هر دری میرسد نوای مخالف می نوازد و اجازه هر اظهارنظری را بخود میدهد ی آنکه حریمی را رعایت کند؟چرا هرکسی دست رسی به دنیای مجازی دارد در ستون ادبیات شاعر است و در حوزه متالیک مهندس است و در تعریف رنگها صاحب لبخندها و بزغاله های پیکاسویند؟بسیاری از مواقع  پیش آمده و دیده شده که ونگوگ و پیکاسو و هیچکاک و لازار و چامسکی و میرفندرسکی دریک نفر جمع آمده؟؟؟  به این صورت که یک نفر در تمام حوزه ها اظهار نظر مینماید و خود را صاحب نظر جلوه میدهد و یحتمل این نکته را شاید نشنیده بوده که همه دان هیچ مدان است. این موضوع را با خاطره ای از دوران خامی خودم روشن می کنم.

    هرگز فراموش نمیکنم که روزی معنای واژه ای را ازدکتر شفیعی کدکنی استاد دوران دانشجویی ام در دانشگاه تهران پرسیدم مشارالیه مرا به فرهنگ معین دلالت نمودند و گفتم استاد در این کتاب این واژه نیامده  ایشان با خونسردی تمام فرمودند: پس من هم نمیدانم. آن روزهای نوخاستگی و خوخاستگی ام که بسناپخته و خام بودم این حرف استاد شفیعی برایم سنگین نمود ولی بلافاصله برخود و به خود نهیب زدم که:

    از خامی دیگ است که در جوش و خروش است    

    چون پخته شد و لذت دم یافت خموش است

    آنگاه فهمیدم که نه بابا این  چیزی راکه من میگویم از این قرار نیست قضییه از قراری دیگر است دیگران پخته اند و خموش و غوغای من از خامی دیگ وجود ذهنی من است .

    اما بعد

     هدف از این وجیزه آنست که در عرصه ی فرهنگ لرستان امروز و در خیزش نوین ادبیات لک زبانها نکته های امیدوارکننده  و بارقه های روشنی دیده می شود که بسیار مسرت بار است از یک سوی اهالی فرهنگ به توانمندی های این زبان پی برده اند و هر روز در آفرینشهای هنری  و چاپ آثار اند و از سوی دیگر این زبان مطالعه نشده (بقول مرحوم بهار)در سبیکه گدازش نهاده شده تا در سیر تاریخ خویش را بازیابد .زبان لکی روزگاری را پشت سر نهاده که در موارد مشابه قرن ها این دگردیسی به طول انجامیده است ولی در این گستره با کوشش مردان راستین را صد ساله را یک شبه پیموده ایم. فراموش شدنی نیست روزگاری که لکی حرف زدن نوعی جرم بود و مضحکه ای برای دیگران .پس باید قدر این پیشرفت را بدانیم.

    اما و صد اما در این گیر و دار که مردان فرهنگ مشغول هنرنمایی اند، هستند نوخاستگانی که هنوز فرصت علم اندوزی دارند و امیدهای آینده اند ولی با شتاب بسیار و تعصب نامعقول دارند این سیر را به کندی وامیدارند و نه تنها با واقعیت بلکه با حقیقت هم سر مخالفت دارند ومعتقدند لک زبانی یعنی همه چیز لک زبانی یعنی تمام هدف لک زبانی یعنی برتری لک زبانی یعنی … و هیچ قوم و فرهنگی را به رسمیت نمی شناسند.

    آینه ات دانی چرا غماز نیست             زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

    این حضرات نه مرزهای جغرافیایی را قبول دارند و نه تسمیه ی هزاران ساله زیستی را. اینان معتقدند که نباید بگوییم الشتر یا نورآباد در استان لرستانند زیرا لرها چنانند و چنین. نباید از لر نام برد زیرا چنین است و چنان است. نباید تخلص شوریده لرستانی را انتخاب می کردند؟؟؟ و هزاران نباید دیگر.

    در صورتی که بسیارند عزیزانی که معتقدند مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید ما در هر نقطه ای از ایران عزیز باشیم بافرهنگمان شناخته می شویم نا با مسکنمان. ما بجای آنکه جهانی بیندیشیم داریم افق دیدخودمان را تنگ و تنگ تر می کنیم. آیا اگر نام مسکن عوض شود مظروف بارور می شود؟ از قدیم و ندیم گفته اند " کل اناء یترشح بمافیه" که همان فارسی خودمان است که می گویند از کوزه برون همان تراود که دروست نگفته اند از کوزه کوزه تراود هرگز چنین نیست. هزاران سال است که شاعران فارسی زبان هندی را از خودمان میدانیم چون فرهنگمان یکی بوده این تصور راداریم. در این روزگار گل آلود فرهنگی بجای آنکه خود را وقف فرهنگ کنیم در اندیشه ی ضدفرهنگی هستیم وچوب لای چرخ ادبیات لکی میگذاریم و این کاری است شگفت.

    این روزها – شاید دستی پشت پرده باشد –  ضدیت زبانی خیلی از اهالی فرهنگ به جایی رسیده که لر از کرد می رمد و لک از لر نفرت دارد و لر از لک دوری می جوید کردها و لرها و دگر اقوام عزیزند و مکرم و کسی حق اساءه ادب به کسی را ندارد. مسببان این موضوع باید آگاه باشند که تعامل فرهنگها زایش فرهنگی پیش می آورد و تخالف وتنفر همزاد همیشگی اند . این تصوری باطل است که دیگر زبانهارا بد بگوییم و خود را طاووس علیین بدانیم.امروزه کاربجایی رسیده که اگر من بگویم لک زبانم از جانب لرها و کردها مورد هجمه واقع می شوم و اگر بگویم زادگاهم الشتر لرستان است  می بایست لرستان حذف شود – لابد باید بگویم الشتر از توابع استان یزد است تا به مذاق بعضی خوش بیاید – این پیشامد با هیچ هنجار فرهنگی سازگار نیست.من لک زبانم به تمامی زبانها و فرهنگیان آنان احترام میگذارم و دوستشان دارم . تمامی زبانهای عالم دارای اشتراک واژگانی و فرهنگی اند و تعامل دارند این به معنی یکی بودن زبانهای چندگانه نیست. البته نقشه های سیاسی خود حرف دیگری است که مطرح کنندگان اهدافی خاص دارند و مارا با آنها کاری نیست .

    براین اساس ذکر چند نکته خالی از لطف نیست:

    الف: فرهنگ مدارانه در حوزه ادبی خویش در اعتلای ایران بزرگ بکوشیم

    ب: دست از تعصبات بی اساس برداریم

    ج:به زبانها و اقوام دیگر به دید احترام بنگریم

    د:زبان و فرهنگ خود را برتر و دیگران را دون ندانیم

    ه :تخصصی وارد مسایل ادبی و غیر ادبی شویم و جامعه را با خرده معلومات خود نیاشوبیم

    و: نقشه های سیاسی را بفهمیم تا دستمایه ی بازی و اهداف دیگران قرار نگیریم

    ز:به مردان عرصه ی فرهنگ احترام بگذاریم و اجازه دهیم تا در پیشبرد این کار بازنمانند.

    ح : و آنچه خود میدانید؟؟؟

    درپایان برای ناز چشم خوانندگان جدید ترین سروده ام را که شعری است ملمع پیش کش اهالی علم و ادب می کنم

    آرش کمانگیر

    ای چشم تو آرش کمانگیر
    صدبارزده بجان ما تیر
    برآتشت ارچو آب جوشیم
    حاشاکه شویم زا ر و دلگیر
    من گم شده ام به وادی عشق
    آماج سهام زهرگینم
    نه راه فرار از بر و زیر
    کل ارتک تو ا هوز خاکن
    یا چون علفی به کام شمشیر
    هاتی گه دل ما باجینه دام
    کی شیره ماوه اسیر زنجیر
    دلبند ترا بجان پذیرد
    هرگز نشود زدام تو سیر
    بیننده ی ق قامت تو گوید
    روزی دو هزاربار تکبیر
     

    • مهدی زینی گفت:

      سپاس از محبت شما استاد رضاحسنوند (شوریده ی لرستانی)
      . نوشته اتان زیبا و به جاست. در متن سایت درج گردید. با اجازه ی شما در فضای مجازی در گروههای اجتماعی هم به عنوان پست گذاشته شود.

  2. مهدی زینی گفت:

    درود اقای حسنوند مثنوی زیبا و عبرت آموزی بود. دستتان درد نکند.

  3. آرش کمانگیر

    شوریده لرستانی

    ای چشم تو آرش کمانگیر
    صدبارزده بجان ما تیر
    برآتشت ارچو آب جوشیم
    حاشاکه شویم زا رو دلگیر
    من گم شده ام به وادی عشق
    آماج سهام زهرگینم
    نه راه فرار از بر و زیر
    کل ارتک تو ا هوز خاکن
    یا چون علفی به کام شمشیر
    هاتی گه دل ما باجینه دام
    کی شیره ماوه اسیر زنجیر
    دلبند ترا بجان پذیرد
    هرگز نشود زدام تو سیر
    بیننده ی قامت توگوید
    روزی دو هزاربار تکبیر
     

  4. سلام بر مهدی

    یک دوبیتی لکی داغ داغ  لذتش را تقدیم می کنم به تمامی لک زیانان

     

    بچ قاتل

    اره آگر جیه نم کل قابلیمو

    وره لا کاره گن کل مائلیمو

    موقی هابیل کشیا قابیل منر جا

    بذانن ایمه کل بچ قاتلیمو

  5.  

    برای فقدان کیومرث صادقی روئای دوباره  به وقوع پیوسته ی رضا سقایی

    (شوریده لرستانی )رضا حسنوند

     

    نمیدان چه بر فرق سرم خورد

    مرا تا بیکرانها با خودش برد

    نمیدانم چه پیش آمد مرا دوش

    زکف دادم توان از دیده وز گوش

    نمیدانم چرا بومم برآشفت

    که بود این تلخ پیشامد بمن گفت

    خبر بسیار تلخ و جان شکر بود

    غمش چون داغ رستم ریشتر بود

    هنر آشفته شد خاکم به سر باد

    امید سازهامان رفت برباد

    مگر سهراب در این خاک خفته

    زبانم لال دوش این را که گفته

    بجانم آتشی افکنده داغش

    چو بینم آتش افتاده به باغش

    گلوهامان خموش اما خروشان

    خروش اشکهامان خشم کشکان

    دوباره آتشی در جانم افتاد

    تمام آرزوها رفت برباد

    دریغ از غنچه های خفته در باد

    دریغ از دشنه های فصل بیداد

    دریغ از نامرادیهای پاییز

    دریغ از مرگ گلهای غم انگیز

    برو بوم دل من داغدار است

    کنون رخش دل من بی سوار است

    گلوهامان پر از فریادها ماند

    کیومرث اندکی از آن همه خواند

    زبان آتش دلم آتش نفس نیز

    چه دارم گفتن از فصل غم انگیز

    درین اندوه مینالم شب و روز

    کنم تکرارشعر "میر نوروز"

    دلی ار عاقلی وارس وه دردم

    که عالم تش گرت دی آه سردم

    مه خوم دونم کسی چی مه نسوخده

    قفس حالی منه بازم گرخده

    حرور بچم سرت تا بگوارم

    جو مرگی مه د او دوره دارم

    اژی ملکه هنرمندی گذریا

    دلل اشگونیو چیه م بی وه دلیا

    گرین چن روژه سر ناسی وه دامو

    فلک اژ کرده ی وژ بی پشیمو

    نمه ذانم اژی درده چه بوشم

    زوئونم لال بو کرّ دو گوشم

     

     

     

     

    برای فقدان کیومرث صادقی روئای دوباره  به وقوع پیوسته ی رضا سقایی

    (شوریده لرستانی )رضا حسنوند

     

    نمیدان چه بر فرق سرم خورد

    مرا تا بیکرانها با خودش برد

    نمیدانم چه پیش آمد مرا دوش

    زکف دادم توان از دیده وز گوش

    نمیدانم چرا بومم برآشفت

    که بود این تلخ پیشامد بمن گفت

    خبر بسیار تلخ و جان شکر بود

    غمش چون داغ رستم ریشتر بود

    هنر آشفته شد خاکم به سر باد

    امید سازهامان رفت برباد

    مگر سهراب در این خاک خفته

    زبانم لال دوش این را که گفته

    بجانم آتشی افکنده داغش

    چو بینم آتش افتاده به باغش

    گلوهامان خموش اما خروشان

    خروش اشکهامان خشم کشکان

    دوباره آتشی در جانم افتاد

    تمام آرزوها رفت برباد

    دریغ از غنچه های خفته در باد

    دریغ از دشنه های فصل بیداد

    دریغ از نامرادیهای پاییز

    دریغ از مرگ گلهای غم انگیز

    برو بوم دل من داغدار است

    کنون رخش دل من بی سوار است

    گلوهامان پر از فریادها ماند

    کیومرث اندکی از آن همه خواند

    زبان آتش دلم آتش نفس نیز

    چه دارم گفتن از فصل غم انگیز

    درین اندوه مینالم شب و روز

    کنم تکرارشعر "میر نوروز"

    دلی ار عاقلی وارس وه دردم

    که عالم تش گرت دی آه سردم

    مه خوم دونم کسی چی مه نسوخده

    قفس حالی منه بازم گرخده

    حرور بچم سرت تا بگوارم

    جو مرگی مه د او دوره دارم

    اژی ملکه هنرمندی گذریا

    دلل اشگونیو چیه م بی وه دلیا

    گرین چن روژه سر ناسی وه دامو

    فلک اژ کرده ی وژ بی پشیمو

    نمه ذانم اژی درده چه بوشم

    زوئونم لال بو کرّ دو گوشم

     

     

     

     

  6. مهدی زینی گفت:

    درود و صد سپاس از شما آقای حسنوند جدا زیبا سرودی و سوزناک . اخوان این از دست رفته از دوستان من هستند. به این عزیزان و خانواده ی هنری لرستان تسلیت می گویم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + 3 =