متل

گوره هویله(گوساله ی قهوه ای )
یکی بودیکی نبود.درزمان های بسیار دوردر خانواده ای فقیر هفت برادر زندگی می کردند .شغل این برادران شکار کردن بود.هر روز صبح به قصد شکار از خانه خارج می شدند .گاه چند روز طول می کشید تابر گردند. آنها سال های سال در آرزوی خواهری بودندواز خدا می خواستند به آنها خواهری عطا کند .
آرزوی هفت برادر داشت بر آورده می شد.مادرشان احساس زایمان می کرد.در این هنگام برادران عازم شکار بودند .با مادرشان عهد گذاشتند که اگر پسری به دنیا آوردی تیر وکمانی را به چلگه (chelagah) چادر بیاویز واگر دختر آوردی سرمه دانی را آویزان کن تا مابه خانه بر گردیم وترک دیار نکنیم.
مادر زایمان کرد ودختری به دنیا آورد .زن بدجنس همسایه سرمه دان را از گوشه ی سیاه چادر پایین کشید وبه جای آن تیر وکمانی آویزان کرد.هفت برادر در بازگشت با دیدن تیر وکمان به خانه نیامدند وشهر ودیار خود را ترک کردندوراه غربت را در پیش گرفتند.روزها از پی هم می گذشت ودختر بزرگ بزرگ تر می شد.هرکس به جان برادرش سوگند می خورد ودختر متل ما فقط به جان تنهاگوساله ی قرمزگه هم بازی وتنها دلخوشی وهمدم او بود، سوگند می خورد.یک روز در کنار چشمه روستا که همه ی دخترها برای آوردن آب رفته بودند ،خطایی از دختر سر زد وهر کس سوگندی خورد که من نبوده ام.دخترک هم به جان گوساله اشان سوگند خورد.چون سوگند دروغ خورد گوساله مرد.دختر به خانه آمد وغمگین وناراحت در گوشه ای نشست.مادرش که طاقت غمگین دیدن دخترش را نداشت پس از آگاه شدن از موضوع ،تمام جریان وکوچ کردن هفت برادر را برای او تعریف کرد.
دختر برای یافتن برادران راهی دیار غریب گردید.او روزها در بیابان راه می رفت وشبها در آبادانیها منزل می گزید.بعد روزها راه پیمایی وپرس وجو به جایی رسید که برادرانش در آنجا زندگی می کردند.پس از پیدا کردن خانه ی برادران به طور پنهانی وارد خانه اشان شد.وقتی که وارد شد برادران در منزل نبودند وخانه اشان به هم ریخته وپر از آشغال بود.دخترک خانه را مثل دسته ی گل تمیز کرد وبرایشان غذای لذیذی پخت وخودش راپشت تاپو پنهان کرد.
وقتی که برادران از باز اشکاری بر گشتند خانه را زیبا وتمیز یافتند واز خوردن غذای لذیذ تعجب کردند اما فکرشان به جایی نرسید.چندین روز به همین منوال گذشت ،تا اینکه برادران قرار گذاشتند یکی از آنها در خانه بماندوراز را برملا کند.
برادر در خانه ماند وخود را در گوشه ای پنهان کرد.دید دختری زیبا روی همانند فشته از پشت تاپو آمد وخانه را آب وجارو کرد وغذایی پخت.همینکه کارش تمام شد ومی خواست به پشت تاپو بر گردد،برادر مچ دستش را گرفت وگفت:تو پری هستی یا آدمیزاد هر کس هستی خودت را به من معرفی کن.دخترک هم تمام ماجرا را برای برادر تعریف کرد.هر دو دست در گردن هم انداختند وبسیار گریه کردند واشک شوق ریختند.غروب که برادران بر گشتند واز موضوع با خبر شدند آنها هم دست در گردن خواهر انداختندوبسیار گریه وزاری کردند.
تمام شب از شادی بیدار بودند واز هر دری سخن راندند.برادران به خواهرشان گوشزد کردند که در اینجا نره دیوی هست وممکن است به تو آسیب برساند به او نزدیک نشو وهیچوقت در را برایش باز نکن.
یک روز دختر برای انجام کاری از خانه بیرون رفت،در این هنگام نره دیواورا دیدوعاشق دختر شد.به دنبال او آمد تا منزلش را پیدا کرد.بعد از چندی به در خانه ی دختر آمد وبه او گفت تو باید با من ازدواج کنی،اما دختر از این کار سر باز زد.نره دیو از کار دختر خشمگین شد ودر صدد بود تا به او آسیبی برساند.یک روز به در خانه ی آنها رفت و به او گفت انگشتت را از سوراخ در بفرست تا انگشتری را که برادرانت برایت فرستاده اند در انگشتت کنم.دختر اول قبول نکرد ولی عاقبت راضی شد وانگشت خود را از لای در بیرون فرستاد.در این هنگام دیو از طریق انگشت خون بدن اورا مکید ودختر بی هوش در کف خانه افتاد.غروب برادران از شکار برگشتند ووقتی که خواهر را با این حال دیدندناراحت شدندونزد دیو رفتند ،دیو به آنها گفت من اورا نصیحت کرده ام تا کار بد نکند ولی او قبول نکرده است وشما هم باید اورا از خان بیرون بیندازید. پس از چنددر حالیکه دخترلباس های برادرانش را می شست، روز دیو به در خانه ی آنهاآمد وگفت تو برادرانت را دوست نداری .دختر گفت:من خیلی برادرانم را دوست دارم وهر گز به آنها خیانت نمی کنم.دیو گفت:اگر راست می گویی آب چرک لباسهای آنها را بخور.دختر برای اینکه گفته ی خود را ثابت کند تمام آب چرک را سر کشید.بعد از مدتی به خاطر این کار شکم او بر اثر عفونت وبیماری بالا آمد.برادران به گمان اینکه خواهرشان به آنها خیانت کرده است ،او را به بیابانهای دور بردند وتنها رهایش کردند.
روزی از روزها که پسر پادشاه برای استراحت به پای چشمه وچناری که دختر در آنجا مسکن گزیده بود، فرود آمد.وقتی که عکس دختر را در آب دید یک دل نه صد دل عاشق او شد.دختر همه ی ماجرا وسرگذشت خود را بیان کرد.پسر پادشاه اورا با خود به قصر آورد وپس از مداوا اورا به عقد خود در آورد.در شبی سرد پاییزی که برادران خسته وراه گم کرده از دور سو سوی روشنایی دیدند به طرف آن رفتند،و وارد کلبه ای شدند که محل تفریح پسر پادشاه بود.وقتی که برادران وخواهر همدیگر را شناختند واز چگونگی ماجرا آگاه شدند،همدیگر را در آغوش کشیدندوگریه وزاری کردند.فردای آن روز به سراغ دیو رفتند وهر کدام با تیری یک جان او را گرفتن تا دیو هفت جان نابود شد.

پانوشت: ۱٫چله چوبی است به طول تقریبی دومترکه یک سر آن دوشاخه است.این دوشاخه را در محل اتصال طناب نگهدارنده وسیاه چادر قرار می دهند وسر دیگر را در زمین فرو می کنند.مجموعه ی چله وطناب را چلگه می گویند.
۲٫ تاپو وسیله ای است مکعب شکل به ارتفاع تقریبی یک ونیم متر وعرض یک متر ساخته شده از گل برای ذخیره کردن آرد و غلات یا حبوبات.تاپوی ساخته شده از ورق فلزی هم معمول بود.

مهدی زینی

من مهدی زینی ا صلانی متولد 1337-الشتر ،کارشناس زبان و ادبیات فارسی ،دبیر باز نشسته ی آموزش و پروش ،نویسنده ی دو کتاب رد پای پیشینیان «فرهنگ عامه ی لکی» و کتاب شرح و بیان توصیفی برخی واژه های لکی که هر دو در دست چاپ هستند.هم اکنون در مورد معرفی زبان و فرهنگ لکی فعالیت می کنم.

شما ممکن است این را هم بپسندید

۴ پاسخ‌ها

  1. امیر اعظم گفت:

    سلام

    ممنون 

    سرشار از سادگی بود.

  2. اشکان گفت:

    سلام
    یک عکس برای من برای بالای سایت ایمیل کنید. عکس عرض زیادی داشته باشد. بالا ۹۰۰ پیکسل باشد. عکس با دوربین خودتان گرفته شده باشد مشکلی ندارد
    همان عکس دوررر و چادر و پیرزن شیر میدوشد و… فکر کنم خوب است. هر عکسی مایل بودید برای من ایمیل کنید و بزودی در بالای سایت قرار می گیرد.

    با مهر
    مهندس کیانی

  3. عباس امیری گفت:

    بسیار ممنون

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

32 + = 42