فقر

خانم استارک+فقر مناطق مختلف ما لکها وکردها
فقر هیچگاه از میان ما نمی رود گویی با ما خویشاوندی دارد.چیزی را که می خواهم بیان کنم مقایسه ای است بین زندگی مردمان ما در گذشته حدود سالهای ۱۳۰۷ هجری شمسی واکنون یعنی سال ۱۳۹۲ آنچه را اکنون ما می بینیم به نظر می رسد جامعه از جنبه های مختلف پیشرفت کرده است که نمود آن بیشر در مراکز شهری دیده می شود. در مناطق روستایی به خاطر عدم در آمد کافی هنوز هم بعضی خانواده ها در مضیقه هستند وبه جرات می توان گفت که غذایشان همان غذای سال ۱۳۰۷ می باشد.خانم فریا استارک جهانگرد ونویسنده ی انگلیسی در کتاب خود بنام سفرنامه ی الموت،ایلام ولرستان که آقای علیمحمد ساکی آن را ترجمه کرده است اینگونه می نویسد که شبی را در سیاه چادر یکی از ایلات ارکواز ایلام به سر می برندو…. که خواندن آن خالی از لطف نیست واینگونه بیان می کنند:من نمی دانم که در میان شعرای فارسی زبان هنوز هم به سبک قدیم در باره ی خاطره ها و زیباییها غزلسرایی می کنند.هنوز هم کسانی وجود دارند که در باره ی حرکات سریع مچهای از النگو پوشیده زنان به هنگام کار در خانه وپختن نان، خمیرافتاده بر روی ورقه فلز محد ب معروف به ساج که بر بالای آتش جای گرفته وپس از یکی دو لحظه نانی را آماده می کند غزلسرایی وتوصیف صحنه بکنند یا خیر؟وسپس خانم استارک اینگونه ادامه می دهند:شام ما به نان تنها منحصر نبود،گوجه فرنگیها را در ظرفی پخته بودند.تا آمدن غذا گرسنگی خود را با خوردن کمی خیار تسکین دادیم.غذایی که پخته بودند در نظرشان ضیافتی محسوب می شد،مادر خانواده هر چند لحظه یک بارآن را به هم می زد ومی چشید وبا تحسین زاید ا لوصفی سر را تکان می داد.چهار پسر بچه خردسال مقهور انتظار به ردیف در گوشه ای ساکت نشسته بودند.بچه ی کوچکتر خود را با دو بره کوچک سر گرم کرده بود.دختر خردسال که بزرگترین فرزند وریبا ترین زنان منزلگاه بود،خودرا با کارهای خانه سر گرم کرده بود ومی دانست که شانسی برای شرکت در صرف غذای مهمانها ندارد.
به زودی غذا حاضر شد،از گوجه فرنگیها بخار بلند می شد،آنها رادر ظرفی ریخته بودند،متاسفانه مقدار غذا کم بود واکنون فقط قابل عرضه در سه بشقاب کوچک مسی بود بود.یکی از بشقابها برای من ویکی را برای فیلسوف(از همراهان استارک)ویکی را هم برای دو نفر قاطر چی منظور کرده بودند.یکی از پسر بچه ها که قادر نبود خود را کنترل کند،وبا چشم کاسه ها را می پایید آرام آرام اشکش جاری شد وتا گوشه ی دهان کوچکش پائین آمد.مادرش که از این وضعیت خجالت می کشید سیلی آهسته ای به گونه اش زد وسپس به طور مخفیانه انگشتی را که هنوز طعم گوجه فرنگی می داد در دهانش گذاشت.
من به قدری گرسنه بودم که اگر هر سه بشقاب را هم می خوردم سیر نمی شدم،اما چه کسی قادر به تحمل چنین منظره ی نا راحت کننده ای بود؟امکان نداشت که بشود کلمه ای صحبت کرد زیرا ممکن بود میزبان بیشتر ناراحت شود،اما به هر حال می توانستم قسمتی از غذا را در بشقاب باقی بگذارم،نصف آنرا که خوردم تظاهربه سیر شدن کردم ،باقیمانده غذا را چهار پسر خردسال خوردند.اما دخترک که می د انست اوضاع بر چه منوال است نه سهمی خواست ونه کسی به او چیزی داد.

مهدی زینی

من مهدی زینی ا صلانی متولد 1337-الشتر ،کارشناس زبان و ادبیات فارسی ،دبیر باز نشسته ی آموزش و پروش ،نویسنده ی دو کتاب رد پای پیشینیان «فرهنگ عامه ی لکی» و کتاب شرح و بیان توصیفی برخی واژه های لکی که هر دو در دست چاپ هستند.هم اکنون در مورد معرفی زبان و فرهنگ لکی فعالیت می کنم.

شما ممکن است این را هم بپسندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 36 = 42