زبان لکی و رباعی

مهدی زینی

من مهدی زینی ا صلانی متولد 1337-الشتر ،کارشناس زبان و ادبیات فارسی ،دبیر باز نشسته ی آموزش و پروش ،نویسنده ی دو کتاب رد پای پیشینیان «فرهنگ عامه ی لکی» و کتاب شرح و بیان توصیفی برخی واژه های لکی که هر دو در دست چاپ هستند.هم اکنون در مورد معرفی زبان و فرهنگ لکی فعالیت می کنم.

شما ممکن است این را هم بپسندید

۳ پاسخ‌ها

  1. رضاحسنوند گفت:

    اصلاحیه

    بانوی دانا

    رضاحسنوند شوریده لرستانی

    حکیمی را زنی گفت از سردرد
    که من در خانه ام دارم یکی مرد
    زاخلاق بدش پیوسته زارم
    سرشک از دیده های خویش بارم
    شوم آزرده از نیش زبانش
    نگردد رام دل یکدم عنانش
    ندارد یک اثر از آدمیت
    درآزار دل من کرده نیت
    ندارد یک نشان از زندگانی
    مرا تدبیربنما گرتوانی
    حکیم رازدار نکته فرما
    چنین فرمود ای بانوی دانا
    مرا از گرگ مویی لازم افتد
    که درمان گربود آن موی صدبد
    زن درمانده شد جویای آن موی
    قضارا دید گرگی هم درآن کوی
    سرانگشت محبت باز بگشاد
    به نیکی گرگ دردام وی افتاد
    محبت دید زان زن شداسیرش
    چوسلطان گرگ شد زن شد وزیرش
    چو زن آن گرگ را در دام خود دید
    زموی گرگ تاری چندبر چید
    شتابان آمد و آن موی دردست
    زشادی خویش بفشردو دهان بست
    چو نزدیک حکیم آمد هراسان
    حکیمش گفت برده موی پنهان
    زن از روی شعف آن دسته ی موی
    بدو داد و گشود از دیده ها جوی
    حکیم اندرشگفت از کرده ی زن
    به هردو دست شد برفرق خود زن
    که گرگ از مهر تو گردیده آرام
    شگفتا آدمیزاده نشد  رام
    چو آن درنده خو لطف ترادید
    چوگل در دامن مهر تو غلطید
    تراهمسر بشر نی همچو گرگ است
    جلیل است و رفیع است و بزرگ است
    محبت کن کزو بینی محبت
    محال است از بدی چینی محبت
    به خارستان گلی هرگز نزاید
    زنیکی نیکی از بد بد برآید
    چوزن پی برد راز کرده ی خویش
    سرشرمندگی افکند در پیش
    وزان پس مهربانی شد شعارش
    بسی گل داد باغ روزگارش

  2. رضاحسنوند گفت:

    ریگی پریشان می کند اندیشه مرداب را
    رضا حسنوند « شوریده لرستانی»

    ازپرده پا بیرون منه خجلت مده مهتاب را
    برهم مزن ای نازنین تصویر صاف آب را
    گفتم بخوابم تادمی زاندیشه ات فارغ شوم
    لیکن تو بر هم میزنی نیلوفران خواب را
    کمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را
    ریگی پریشان می کند اندیشه مرداب را
    گربرقع از رو بر کنی  هنگام شب ای چون پری
    صد پاره بینی از حسد پیراهن مهتاب را
    بردار یک دم آینه رخساره خود را نگر
    تا سر زنش کمتر کنی دیگر توشیخ وشاب   را
    بر نیل چشـمت می زنم موسای سرگردان دل
    خواهم اگــر آرم به کف درّدانه های ناب را
     

    • مهدی زینی گفت:

      ممنون از شما آقای حسنوند. غزل زیباییست . من شخصا این شعر شما را بارها خوانده ام و هر بار هم لذتی وافر برده ام. سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + 2 =