«ادبیات تطبیقی»

«ادبیات تطبیقی»
در بان و فرهنگ لکی داستانی از مناظره و بر خورد مورچه ای با جیر جیرکی وجود د ارد که در فصل سرما و زمستان جیرک به در خانه ی مورچه می رود و از او تقاضای آذوقه و کمک می نماید ، که مورچه در جواب می گوید:
وه خدی تو منگ مه نگت بی ئه ر قیِ داران / مِ هوشه مه مچنیا ئیِ کره ئو جارران
وقتی که تو باصدای بد آهنگت بر روی شاخ و برگ گیاهان می خواندی ، من در میان گندم زاران و زمینهای پرعلف خوشه ها را جمع آوری می کردم. این د استان لکی با همین شعر خاتمه می باید و همه ی معنایی که باید منتقل شود به جیر جیرک و در نهایت به شنونده ی داستان منتقل می شود.
در ادبیات فرانسه نیز اینچنین داستانی موجود است که نوشته ی ژان دولافونتن شاعر معروف فرانسوی متولد ۱۶۲۱میلادی است و او هم از داستانهای یونان باستان الهام گرفته است.این د استان را ما در کتاب فارسی دوران دبستان خوانده ایم البته در این کتاب نامی ار لافونتن نیست. کلیپ این داستان با زیر نویس فرانسه و فارسی منتشر شده است.مکن است که این داستان در زبان لکی هم راه یافتهی باشد وشاعری خوش ذوق و لک همانند شعرای فارسی زبان برای آن شعری سروده باشد.
در جنگلی بزرگ و سر سبز جیرجیرکی خوش گذران زندگی می کرد کار جیرجیرک این بود که از صبح تا شب زیر سایه ی برگ ها بنشیند وساز بزند و آواز بخواند جیرجیرک هیچ کاری را به اندازه ی آواز خواندن دوست نداشت مخصوصا” آن روزها که هوا خیلی گرم بود دراز کشیدن زیر سایه ی برگ ها واقعا” لذت بخش بود جیرجیرک هم کاری غیراز این نمی کرد اما بر خلاف جیرجیرک همسایه اش مورچه ی سیاه حتی یک لحظه هم استراحت نداشت ، او از صبح که بیدار می شد تا آخر شب کار می کرد بعضی وقت ها آن قدر خسته می شد که قبل از خوردن شام خوابش می برد جیرجیرک هر روز می دید که مورچه چه طور زیر آفتاب داغ تلاش می کرد وداخل لانه اش غذا ذخیره می کرد او همیشه با مسخرگی به مورچه می گفت :چرا این قدر کار می کنی این همه غذا را برای چه می خواهی تو خیلی حریص هستی !بیا مثل من زیر سایه دراز بکش واز زندگی لذت ببر
اما مورچه می گفت :نه من برای این کارها وقت ندارم باید تا می توانم برای زمستانم غذا ذخیره کنم زمستان که از راه برسد هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمی شود .بعضی وقت ها مورچه از روی دلسوزی به جیرجیرک می گفت : همسایه ی عزیز بهتر است تو هم کمی به فکر زمستانت باشی و برای خودت غذا ذخیره کنی اما جیر جیرک اصلا”به این حرف ها گوش نمی داد و می گفت : غذا همیشه هست اما وقت برای ساز زدن همیشه پیدا نمی شود.
روزها گذشتند و سرانجام فصل برف و سرما از راه رسید مورچه ی سیاه که به اندازه کافی برای خودش غذا ذخیره کرده بود با خیا ل راحت داخل لانه اش نشسته بود واستراحت می کرد اما جیر جیرک تنبل نه لانه ای داشت نه غذایی او از گرسنگی داشت می مرد برای همین در خانه مورچه رفت و گفت: مورچه عزیز به من کمک کن آن قدر سردم شده و گرسنه ام که حتی نمی توانم ساز بزنم مورچه با اخم به او گفت : آن موقع که روی برگ ها می نشستی و ساز می زدی باید به فکر این روزها می بودی وبعد در را به روی جیرجیرک بست و جیرجیرک خوش گذران وبی فکر گرسنه و خسته در برف وسرما سرگردان شد و دیگر هیچ کس او را ندید.
(مهدی زینی).

مهدی زینی

من مهدی زینی ا صلانی متولد 1337-الشتر ،کارشناس زبان و ادبیات فارسی ،دبیر باز نشسته ی آموزش و پروش ،نویسنده ی دو کتاب رد پای پیشینیان «فرهنگ عامه ی لکی» و کتاب شرح و بیان توصیفی برخی واژه های لکی که هر دو در دست چاپ هستند.هم اکنون در مورد معرفی زبان و فرهنگ لکی فعالیت می کنم.

شما ممکن است این را هم بپسندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

49 + = 54